تبليغاتX
بارانه

بارانه

دراین وبلاک هرنوع مطلبی را که از طرف بابا و مامان علیه من نوشته شده باشد به شدت تکذیب می کنم

 

تاکستان -توی  ساندویچی

بارانه:این مغازه یه جوریه ، من به این آقا اعتماد ندارم

 شما ساندویچ و بخورین اگه نمردین من می خورم

جاده ی همدان

بارانه: بابا یواش تر برو ، می افتیم همه میمیریم ها!

بعدش هم، من بیشتر نگران جون خودم هستم تا شما.

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 18  توسط بهمن و ندا  | 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23  توسط بهمن و ندا  | 

 

امشب بارانه و مامانش باهم قهرند

٫٫ بعد ازشام٫٫

بابا: از مامان فداكار به خاطر اين شام خوشمزه

 تشكر مي كنم. من از طرف بارانه هم تشكر مي كنم

بارانه:...(زيرچشمي نگاه مي كند)

بابا:(درگوش بارانه) مگه تونبودي كه هفته ي پيش

 براي مامانت نامه نوشتي؟

بارانه: فعلا كه روز مادر تموم شد.

 

+ نوشته شده در  هفتم مرداد 1388ساعت 12  توسط بهمن و ندا  |