تبليغاتX
بارانه

بارانه

دراین وبلاک هرنوع مطلبی را که از طرف بابا و مامان علیه من نوشته شده باشد به شدت تکذیب می کنم

 

  بارانه :مامانی،من اصلا جدی نیستم!

    مامانی: برای چی ؟

  بارانه:آخه دو روزه پلیس مدرسه شدم ،اما از همه بیشتر توی حیاط می دوم!

 

(توضیح اضافه: یک ماهه که این پست عقب افتاده . امان از این بابای تنبل)

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 12  توسط بهمن و ندا  | 

 

درجنگلی یک آهو با بچه هایش در کنار درختی زندگی می کرد.

یک روز که شب شده بود یکی از آهوها را ببر شکار کرد. مادرش غمگین شد.

 بعد از سال ها مادر آهو به کمک بچه آهو آمد ولی نتوانست به بچه اش کمک کند.

چند روز بعد با دو بچه اش آمدند. این دفعه توانستند بچه اش را نجات بدهد.

بعد به خوبی و خوشی زندگی کنند.

           بارانه نشاطی

نکته: توی این چند سال چرا ببر بچه آهو رو نخورد نمی دونیم (بابای بارانه)

+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12  توسط بهمن و ندا  | 

نامه ای به معلم

سلام معلم خوبم!

معلم عزیز دوستت دارم.

امیدوارم که بتوانم در جشن تولدم شما را دعوت کنم.

مرا ببخشید که زیاد شما را اذیت کردم.

امیدوارم که در کلاس دوم هم شما معلمم باشید.

                                           بــــــارانــــــــه

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22  توسط بهمن و ندا  |