مهر هم از راه رسید.
آخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود . از یک ماه قبل برای رسیدنش روز شماری می کردم .
اصلا انگار من قرار بود به جای بارانه برم کلاس اول .
تموم دفتر کتاباشو با چنان شوقی جلد کردم که خودم هم باورم نمی شد .
چقدر مانتو وشلوار سبز با آستین کرمی بهش میاد.
حتی مقنه هم رو سرش قشنگه .هرچند می دونم پوشیدن لباس فرم هنوز براش سخته اما شیرینه.
بوی کتابهای نو و دفتر ای جدید آخ که چه خاطره انگیزه .
دلم برای همه ی اون لحظه های خوب تنگ شده .
(بالاخره نمردیم و دیدیم مامان بارانه یه چیزی اینجا نوشته )
امضا : بابای بارانه
.................................................................
روز اول
۱
بابا : برای چی توی کلاس همه مقنعه داشتند بجز تو
بارانه : آخه خانم معلم خودش گفت هرکی خواست مقنعه شو ورداره
۲
بابا: چی یاد گرفتی؟
بارانه: هیچی بابا همه رو می دونستم
فراموشی روز اول : مقنعه اش رو زیر میز جا گذاشت
روز دوم
۱
بارانه : یه دختر خیلی چاق تو کلاس ماست هیچکی باهاش دوست نمی شد
ولی من باهاش دوست شدم
بابا: (توی دلش) آخه مثل آینده ی خودته
۲
بارانه : یه صندلی توی کلاس ماست میشه من اونجا بشینم؟
بابا: به معلمت بگو اگه اجازه داد
فراموشی روز دوم : قمقمه ی آب رو جا گذاشت
