تبليغاتX
بارانه

بارانه

دراین وبلاک هرنوع مطلبی را که از طرف بابا و مامان علیه من نوشته شده باشد به شدت تکذیب می کنم

 

مهر هم از راه رسید.

آخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود . از یک ماه قبل برای رسیدنش روز شماری می کردم .

اصلا انگار من قرار بود به جای بارانه برم کلاس اول .

 تموم دفتر کتاباشو با چنان شوقی جلد کردم که خودم هم باورم نمی شد .

چقدر  مانتو وشلوار سبز با آستین کرمی  بهش میاد.

حتی مقنه هم رو سرش قشنگه .هرچند می دونم پوشیدن لباس فرم هنوز براش سخته اما شیرینه.

بوی کتابهای نو و دفتر ای جدید آخ که چه خاطره انگیزه .

دلم برای همه ی اون لحظه های خوب  تنگ شده .

 (بالاخره نمردیم و دیدیم مامان بارانه یه چیزی اینجا نوشته )

                            امضا : بابای بارانه

  .................................................................

روز اول

۱

بابا : برای چی توی کلاس همه مقنعه داشتند بجز تو

بارانه : آخه خانم معلم خودش گفت هرکی خواست مقنعه شو ورداره

۲

بابا: چی یاد گرفتی؟

بارانه: هیچی بابا  همه رو می دونستم

فراموشی روز اول : مقنعه اش رو زیر میز جا گذاشت

روز دوم

۱

بارانه : یه دختر خیلی چاق تو کلاس ماست هیچکی باهاش دوست نمی شد

ولی من باهاش دوست شدم

بابا: (توی دلش) آخه مثل آینده ی خودته

۲

بارانه : یه صندلی توی کلاس ماست میشه من اونجا بشینم؟

بابا: به معلمت بگو اگه اجازه داد

فراموشی روز دوم : قمقمه ی آب رو  جا گذاشت

 

 

 

+ نوشته شده در  سوم مهر 1387ساعت 21  توسط بهمن و ندا  |