تبليغاتX
بارانه

بارانه

دراین وبلاک هرنوع مطلبی را که از طرف بابا و مامان علیه من نوشته شده باشد به شدت تکذیب می کنم

 

بعد از خوردن بستنی

بارانه : می رم غنچه ام رو بشورم و  برم  زینب رو صدا کنم .

بابا : غنچه چیه ؟

بارانه : لبم دیگه ! مگه لبم غنچه نیست؟

          

بارانه: بابا ، بریم شهر بازی؟

بابا: نه!

(تلفن زنگ می زنه)

بابا: برو گوشی رو بردار!

بارانه: عمراً اگه برم.

بابا: به حرف بابات گوش نمی دی اون وقت می خوای ما به حرفت گوش بدیم؟

بارانه:بچه به باباش می ره .

+ نوشته شده در  نوزدهم مرداد 1387ساعت 9  توسط بهمن و ندا  | 

بارانه : یه چیزی بگم ناراحت نمی شی ؟

خاله آرزو : نه ، بگو !

بارانه : قول می دی ناراحت نشی ؟

خاله آرزو : نه ، بگو دیگه !

بارانه : اون لوبیایی که درست کرده بودی خیلی بد مزه بود.

 

توی سریال تلویزیونی ، دختره پنچر کرد و پسره اومد تا پنچری ماشینش رو بگیره.

بارانه : این پسره عاشق دختره شده.

بابا : عاشق یعنی چه؟

بارانه : مثل تو که عاشق مامان شدی و باهاش ازدواج کردی دیگه !

 

+ نوشته شده در  هشتم مرداد 1387ساعت 0  توسط بهمن و ندا  |