تبليغاتX
بارانه

بارانه

دراین وبلاک هرنوع مطلبی را که از طرف بابا و مامان علیه من نوشته شده باشد به شدت تکذیب می کنم

بارانه: هلو رو بردارم یا پرتقال رو؟

مامان: هلو رو.

بارانه: باشه مامان جون هلو رو برمی دارم.

مامان:....

بارانه: باشه مامان جون.

مامان:...

بارانه: هروقت با بابا اینطوری صحبت می کنم بابا می گه هردو رو بردار دخترم!

                           

مضراب هاش رو توی مهد جا گذاشت و از دوتا مداد استفاده می کنه

بلزش رو روی پاهاش می ذاره و روبروی کامپیوتر ، با علی سنتوری همصدا می شه:

گوشی رو بردار تاصدات                یه لحظه آرومم کنه

این نفسای آخره                       دلم داره جون می کنه....

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم تیر 1387ساعت 13  توسط بهمن و ندا  | 

 

امروز تولد بارانه است

برای همین ، با اجازه ش ، می خوام یکی از شعرهایی رو که قبل از تولدش براش گفتم اینجا بنویسم :

 

در خواب دیدم     دیشب دوباره

آهسته آمد      پیشم ستاره

                  

او گفت فردا     داری تو مهمان

چشم انتظاری     آمد به پایان

               

یک دختر ناز     می آید از راه

گلچهره ی او     زیباتر از ماه

              

روشن شود باز     این خانه ی تو

وقتی بیاید     بارانه ی تو

         

        (بابا بهمن )

تعدادی دیگه از شعر ها رو می تونین به آدرس

http://satregerye.blogfa.com/

تیرماه ۸۶ بخونید

 ......................................................

 

پنجشنبه ،یازده و نیم شب

هنوز اصرار داره که صبح با من بیاد کوه.

ـ دخترم ، تو نمی تونی ساعت ۵ صبح بیدار شی.

ـ من حتماً می آم ... نمی شه دیرتر بریم؟...اصلاً تا صبح بیدار می مونم.

ـ دیر بریم هوا گرم می شه ...برو مسواک بزن و زودتر بخواب.

ساعت دوازه شب

ـ بابا، به نظر شما من بیام یا نه ؟

ـ چون مامان نیست به تو خوش نمی گذره.

ـ بیام یا نه؟

ـ نیایی بهتره.

ـ می آم.

ـ پس برای چی از من می پرسی؟

ـ برای اینکه می خوام عاشقانه با شما صحبت کنم.

ـ !!!!

جمعه ،هشت ونیم صبح

از کوه که برمی گردم  اون هنوز خوابیده . یواش کنارش دراز می کشم ؛ بیدار می شه و فوری می پرسه:

ـ بابا بریم ؟ .. ساعت چنده؟

ـ دیگه دیر شده دخترم ، هردومون خواب موندیم.

ـ نه ،باید بریم....

تا ظهر ، نق و نوق کرد تا بالاخره با یه بستنی ایتالیایی ختم به خیر شد

تا جمعه ی دیگه ،خدا بزرگه.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دهم تیر 1387ساعت 10  توسط بهمن و ندا  |