رفت روی میز تحریر خاله اش و پشت پاش 9تا بخیه خورد . بیمارستان رو روی
سرش گذاشت موقع تزریق بی حسی و بخیه کردن .
صبح فردا ورجه وورجه هاش شروع شد . وقتی کسی مواظبش نبود-
با همون پا می دوید وتا چشمش به کسی می افتاد روی زانوهاش می رفت.
(دو روز بعد )
موقع عوض کردن پانسمان باز گریه ها و ...:
-من چقدر بی شعورم که به حرف شما گوش نمی دم
(دوهفته بعد)
بخیه رو کشیدیم با همان جنگولگ بازی هاش
(ده روز بعد ازگشیدن بخیه )
مثل همیشه با عجله و سربه هوا توی هال می دوه.
خاله آرزو: اینقدر این کار رو بکن تا سرت بخوره به دیوار بشکنه.
مامان: اون روزی رو می بینم که با پای شکسته 40روز توی خونه نشسته ای .
بارانه : آخه تقصیر من نیست ، تقصیر این گلدون زیباست که
چشم منو به خودش خیره کرده بود.