تبليغاتX
بارانه

بارانه

دراین وبلاک هرنوع مطلبی را که از طرف بابا و مامان علیه من نوشته شده باشد به شدت تکذیب می کنم

 

- مامانی می شه حالاکه اومدیم دریاچه من سوار چندتاوسیله ی بازی بشم؟

- نه مامانی.امشب اومدیم فقط برای پیاده روی !

- خواهش می کنم قبول کنید برم بازی!

- باشه اما امشب فقط یک وسیله می تونی سوار بشی.

-یعنی چی چرافقط یک وسیله؟ یه شب اومدیم خوش بگذرونیم ها!!!

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1386ساعت 22  توسط بهمن و ندا  | 

- لباس هات رو که رو زمین ریخته جمع کن تا بذارم بازهم سی دی ببینی.

می ره توی آشپز خونه وچند لحظه بعد با پیرهنی خیس برمی گرده :

- من لباسم رو جمع نمی کنم تا وقتی لباسم خیس شد بتونم بپوشم قربونتون برم!!!!

پیشونی ام رو می بوسه و می ره سراغ سی دی ها.

+ نوشته شده در  بیست و یکم مرداد 1386ساعت 0  توسط بهمن و ندا  | 

- می خوام کارهای خوبت رو یادداشت کنم تامامان که از مسافرت

         برگشت بخونه وخوشحال شه

حالاخودت بگو چه کارهای خوبی انجام دادی؟

کمی مکث می کنه:

- با دمپایی رفتم دم در..... پابرهنه نرفتم.

- دیگه؟

- نمی دونم! خودت توی ذهنت بیار!

کلاغ! برو توی سر بابام تا یادش بیاد.

دوباره ادامه میده:

- اسباب بازی هاش رو .. . جمع...   نمی کنه.این کار بدم رو بنویس بابا!:

دستاش رو  هم ... نمی شوره

  وقتی...  می ره ... دستشویی دمپایش رو..درست...درنمیاره.

- کارهای خوبت رو بگو! تو که کارهای بدت رو هم می گی.

-آره! برای اینکه خجالت بکشم.

 

+ نوشته شده در  پنجم مرداد 1386ساعت 12  توسط بهمن و ندا  |