تبليغاتX
بارانه

بارانه

دراین وبلاک هرنوع مطلبی را که از طرف بابا و مامان علیه من نوشته شده باشد به شدت تکذیب می کنم

- بابا!

- بله!

- خداآدمهایی که کار بد می کنن رو توی آتیش جهنم میندازه؟

- اگه آدمها از کار بد خود عذرخواهی کنن نه!

- چه خدای بدی!

- چرا باباجون؟

- چون من که کار بد می کنم عذرخواهی نکردم.

+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1386ساعت 14  توسط بهمن و ندا  | 

با گريه و التماس راضي ام كرد كه ببرمش ساري

-پنجره رو ببند سرما مي خوري و مامان كه ازچالوس برگرده منو مقصر ميدونه.

بعد شيشه ي ماشين رو مي بندم.

-نه باباجون!مي گم تقصير خودم بود.

(يك روز بعد)

-چقدر به بابا گفتم پيش مامان بزرگ بمونيم وساري نريم

اما بابا به زور منو برد و حالا سرما خوردم.!!!!

+ نوشته شده در  چهاردهم تیر 1386ساعت 12  توسط بهمن و ندا  | 

 

تموم عروسكهاشو روي مبل مي چينه و

 مجبورم مي كنه روي زمين بشينم.

-ديدي چه سگ پشمالوي قشنگي برات خريدم؟

مي توني وسايل مهدت رو هم توي شكمش بريزي

-اين كه سگ نيست ،بع بعي ي.

تازه! بوي عمو حميد رو ميده.(۱)

 

  (۱)سگ پشمالوی دخترم حتمن بوی ادکلن دوست عزیزم حمید رو می داد که...    

+ نوشته شده در  دهم تیر 1386ساعت 14  توسط بهمن و ندا  | 

سلام

امروز بارانه پنج سالش تمام شد .

تصميم گرفتيم ٬ بعضی ازخاطراتی  را كه در دفتر مي نوشتيم

 حالا در اين دنياي مجازي ماندگار کنیم.

همچنین برای ما تمرینی در نویسندگی است.

 

+ نوشته شده در  دهم تیر 1386ساعت 14  توسط بهمن و ندا  |