امروز تولد بارانه است
برای همین ، با اجازه ش ، می خوام یکی از شعرهایی رو که قبل از تولدش براش گفتم اینجا بنویسم :
در خواب دیدم دیشب دوباره
آهسته آمد پیشم ستاره
او گفت فردا داری تو مهمان
چشم انتظاری آمد به پایان

یک دختر ناز می آید از راه
گلچهره ی او زیباتر از ماه

روشن شود باز این خانه ی تو
وقتی بیاید بارانه ی تو



(بابا بهمن )
تعدادی دیگه از شعر ها رو می تونین به آدرس
http://satregerye.blogfa.com/
تیرماه ۸۶ بخونید
......................................................
پنجشنبه ،یازده و نیم شب
هنوز اصرار داره که صبح با من بیاد کوه.
ـ دخترم ، تو نمی تونی ساعت ۵ صبح بیدار شی.
ـ من حتماً می آم ... نمی شه دیرتر بریم؟...اصلاً تا صبح بیدار می مونم.
ـ دیر بریم هوا گرم می شه ...برو مسواک بزن و زودتر بخواب.
ساعت دوازه شب
ـ بابا، به نظر شما من بیام یا نه ؟
ـ چون مامان نیست به تو خوش نمی گذره.
ـ بیام یا نه؟
ـ نیایی بهتره.
ـ می آم.
ـ پس برای چی از من می پرسی؟
ـ برای اینکه می خوام عاشقانه با شما صحبت کنم.
ـ !!!!
جمعه ،هشت ونیم صبح
از کوه که برمی گردم اون هنوز خوابیده . یواش کنارش دراز می کشم ؛ بیدار می شه و فوری می پرسه:
ـ بابا بریم ؟ .. ساعت چنده؟
ـ دیگه دیر شده دخترم ، هردومون خواب موندیم.
ـ نه ،باید بریم....
تا ظهر ، نق و نوق کرد تا بالاخره با یه بستنی ایتالیایی ختم به خیر شد
تا جمعه ی دیگه ،خدا بزرگه.